آپوکالیپس

جشن ِ خر

این وبلاگ به آدرس زیر تغییر مکان داده است:

http://aapokalipse.blogspot.com/

Advertisements

خواب صبح

در حال دیدن خواب هفت پادشاه بود که ناگهان برایش از آنجلینا تکست آمد: «حامله ام و نمیدانم پدر بچه کیست!» اما منظور تکست مشخص بود پدر خودش است. بیشتر اعصابش از این ناراحت بود که خواب صبحش خراب شده. با اینکه متوجه شد خواب صبح که هیچ دیگر هرگز خواب راحتی نخواهد داشت همچنان حسرت خواب خوبش را میخورد آخر الان هم وقت پدر شدن بود؟! حتی تکست بعدی که آمد: «دروغ اول آوریل» هم باعث نشد دیگر خوب بخوابد.

آخرین نوای شب

آخرین آهنگی که گوش خواهم کرد را باید با دقت انتخاب کنم! این خیلی برایم مهم است که با چه فازی به رخت خواب بروم. زمانهای دورتر عادت داشتم با واکمن به رخت خواب بروم. یک واکمن سونی قدیمی که یک باتری قلمی میخورد. به خاطر دارم خریدن باتری برای کار کردن واکمنم یکی از اولویتهای زندگی ام بود. اما چه گوش میکردم؟ کلاسیک! بله من از ین شونزده سالگی تا بیست و یک سالگی کلاسیک اولین انتخاب موسیقیایی ام بود. کاستهایی که از فروشگاه بتهوون میخریدم! چه دورانی و چه قطعات نابی بودند. یک پسر جوان شانزده ساله تازه به سن بلوغ رسیده قطعات چایکوفسکی و بتهوون بهترین نوایی بوده که با گوش سپردن به آنها به خواب میرفته، مسئله های ریاضی حل میکرده و ولتر میخوانده! من چه بوده ام؟ بیشتر به این میمانده که در دنیایی کاملا متفاوت در حال زندگی کردن بوده باشم! چه کنم من از خیلی جهات زود به سن بلوغ رسیده ام!

و اما حالا در حال گوش دادن به آخرین نوای امشبم! آهنگی که مرا به سادگی به سمت خاطرات سفرهای شمال با خانواده می اندازد. مدیون خواهرم هستم این لحظه را…

آنارشی، رضایت و تنهایی

ماجرا این است که اگر من کاری را بتوانم انجام بدهم و حداقل مزیتش این باشد که موجب سرخوشی و سرگرمی ام بشود انجام میدهم! اما آیا باید نگران دیگران و احساستشان باشم؟ پاسخ قویا منفی است!

اما سوال مهم این است که آیا دیگرانی هستند که بخاطرشان دست به هر بازی ای نزنم؟ پاسخ قویا مثبت است!

جعل حقیقت با استفاده از سابقه تاریخی

مدل بسیار معروفی در پاسخگویی به حمله خصم هست که دوست دارم اسمش را بگذارم: «جعل حقيقت با استفاده از سابقه تاريخى»

بعنوان مثال فرض كنيد ساسان به اصغر هم خانه ای اش حمله كوچكى بكند و مثلاً بگويد كه «اصغر هرگز در وظايف مشترك خانه همكارى نميكند.» اين گزاره حقيقت دارد و در ميان حاضران مايه آبروريزى است. اگر اصغر در مقام انتقام و پاسخگويى بر بيايد يك راه ساده اين است كه با توجه به خطاهاى گذشته ساسان (مخصوصاً آنى كه بيش از يكبار اتفاق افتاده) به سرعت جعل حقيقتى عليه ساسان ترتيب داده پاسخ حمله ساسان را بدهد. مثلاً فرض كنيد ساسان چند بارى از سر حواس پرتى فراموش كرده باشد شير اجاق فر را ببندد. پاسخ اصغر در يك فرصت مناسب اين خواهد بود: «ديشب ساسان در يخچال را نبسته بود (چون کسی که فراموش کرده فر را خاموش کند لابد یک روزی هم فراموش میکند در یخچال را ببندد) در نتيجه شيرى كه امروز صبح خوردم حالمو خراب كرد چون شير خراب شده بود.» و بعد براى تاييد بيشتر گزاره و نشان دادن عمق فاجعه اضافه كرد: «حتى دماى يخچال به دماى اتاق رسيده بود.»

اين نوع پاسخگويى به حمله خصم ميتواند بسيار مفيد باشد اگر خوب اجرا شود. اما از آنجا كه مردم عادى از بهره هوشى مناسب و کافی در جهت اعمال و استفاده از مغالطات و سفسطه ها را ندارند و اينكه اساساً پاسخگو همواره در موقعيتى بسيار ضعيفتر از حمله كننده قرار دارد رسيدن به نتيجه مطلوب با استفاده از اين سفسطه بسيار دشوارتر است. اصولاً بايد گاهى نشست و فقط حمله را پذيرفت و قبول كرد بهتر است سكوت كرد تا اينكه بيشتر از حد مايه آبروربزى خود شد.

و اما كجاى اين مثال كه برگرفته از واقعيت است ميلنگد. يا اينكه كجاى استدلال اصغر ابلهانه است.

اول: اگر در يخچال از ديشب باز مانده يقيناً تنها اندكى باز مانده. و اگر كمى با سازوكار يخچال آشنايى داشته باشيد متوجه ميشويد كه يخچال براى سرد نگه داشتن محتويات داخل يخچال با توجه به دماى فيكس شده در صورت جهش دما شروع به توليد سرما ميكند. يخچالى كه درش كمى باز مانده موجب ميشود يخچال با توان بيشترى شروع به كار كند و دماى درون را پايين نگه دارد. افزايش دما به اين سادگى اتفاق نمى افتد.

دوم: يخچالى كه دمايش به حدى رسيده كه داخلش به گرميه هواى اتاق است يقيناً شير فاسد شده است و شير فاسد بو و مزه واضح دارد هر شخص عاقلى از خوردنش دست ميكشد.

سوم: ساسان آن شبى كه در يخچال را به ادعاى اصغر باز گذاشته ساعت سه صبح طبق عادت هميشگى خوابيده است و اصغر طبق عادت هميشگى ساعت هشت صبح از خواب بيدار شده است. در مجموع پنج ساعت. در زمان پنج ساعت شير پاستوريزه احتمالاً خراب نميشود چرا كه در يخچال نيمه باز علاوه براينكه سرماى درون خودش را تا مدتى نگه ميدارد موتور بخچال هم كماكمان سرما توليد ميكند. به سختى بشود پذيرفت .

چهارم: اصغر مزخرف ميبافد چرا كه عادت دارد

پنجم: اينكه در يخچال را ساسان باز گذاشته است و موجب خراب شدن شير و مريضيه اصغر شده يقيناً موضوع مهمى است كه اصغر از گفتنش در اولين فرصت غافل نميشود چرا بايد درست بعد از حمله ساسان اين را بگويد؟ (اين پاسخى ابتدايى و ساده اى براى «جعل حقيقت با استفاده از سابقه تاريخى» است.

Some Things Never Change

یک) اصلا به نظرم دیگر کسی نمانده در این دنیا که اهل خواندن باشد. یک جور آپوکالیپس فرهنگی مثلا. دیگر کسی بهایی به این جور چیزها نمیدهد. زمانهایی نه چندان دور مردم تفریح آخر شبشان خواندن چند برگ کتاب بوده است. الان تفریح آخر شب چیست؟ میخواهید حدس بزنم؟

دو) خب اگر کسی اهل خواندن نمانده بدیهی است آدمهای اهل نوشتن هم مدتهاست که منقرض شده اند. دیگر هیچ خبری از وبلاگستان و از تمام آدمهای جور وا جورش از آن دانشجوهای جو گیر سال دوم جامعه شناسی گرفته تا دخترهای پریود شده. همه نوع مزخرفی پیدا میشد. من دیگر هیچ خبری ندارم و اصلا فکر میکنم همه شان کوتاه آمده اند و در نهایت یا با شکستهای عشقی و زمان پریودشان رابطه منطقی پیدا کرده اند و کوتاه آمده اند و یا بیخیال دنیای بی سر و ته تئوری شده اند در مغازه ای در بازار باز کرده اند و مشغول پول در آوردن و شبها هم هم خوابه همان دخترهای فاکد آپه سابق! دنیا کار خودش را بلد است!

سه) خب حالا که من اینجا را آپدیت میکنم به نظر حرکت عجیبی میايد اینطور نیست؟ ماجرا چیست؟

چهار) من همچنان جذب تِرَشی ترین، درانک ترین، اِسلات ترین، خراب ترین زنا میشم! این یه مریضیه؟ یا سلامتیه محضه؟ (ببخشید انگلیش رفتم فارسی جوابگو نبود)

پنج)

اولی با حالتی کمی مضطرب رو به دومی: داریم وقتو از دست میدیم؟؟
دومی در حالی که با آرامش به ساعتش نگاه کرد: دیگه مهم نیست! الان همه دیگه خوابیدن!

آپوكاليپس

من بايد بياموزم كه همه چيز را نميشود از نو ساخت. در واقع اين كه هيچ شروع تازه اى وجود ندارد و زندگى ادامه دارد بزرگترين علمى است كه در راه پيشرفت اهميت دارد. من اين موضوع را خوب ميدانم اما باورش را مطمئن نيستم. چگونه ميتوانم به چيزى باور داشته باشم؟ در حالى كه بزرگترين چيزى كه در برابرش به طور اتوملتيك استقامت ورزيده ام باور به باور بوده! چرا؟ ايده هايى از چرايىش دارم كه مشتى مزخرفات است كه حتى به آنها هم باور ندارم. اگر موجودى باشيد كه هميشه احساس كنيد يك جاى كار در حال لنگيدن است تا حدى متوجه وضعيتم ميشويد. اين حس از آدم يك كمدين يك جوكر به تمام معنا ميتواند بسازد. اما در حال دگرديسى ام! به چه؟ به يك نوع موجود احتمالاً باورمندتر، حالاست كه در سن بيست و پنج سالگى مقدار حداقلى از باور را مجاز و سالم ميدانم. نااميد شده ايد؟ باورش آسان است!

سال نو مبارک

برای من رعایت مردم کار بسیار دشواری است. برای من اجرای صحیح آداب و رسوم مکافاتی دارد که بیا و ببین.  اصولا از شوخی گری و طنز به عنوان یک لایه حفاظتی یک سیستم خودکار در جهت رعایت کردن مردم بهره میجویم. مزه پرانیهای من (که به شدت تلاش میکنم کنایی نباشند) این نیاز را برای رعایت کردن مردم از من مبرا میکند. اما به هر حال روزهایی هست که باید همه چیز را کنار بگذارم و سعی کنم از روشهایی که همه استفاده میکنند مردم را رعایت کنم. باید بگویم که از دیدنشان خوشحالم٫ از وجودشان در کنارم راضی ام و مثلا حواسم باشد فرقی بینشان نگذارم و چیزهایی از این قبیل. در عین حال باید کاملا طوری وانمود کنم که همه اینها از ته دل هستند در صورتی که خب ممکن است واقعا نباشند یا لاقل به آن شدت نباشند. برایم کار خیلی دشواری است که سعی کنم مردم و دیگران را به روش خودم دوست داشته باشم روشی که ممکن است حتی بیشتر اوقات سرد و خاکستری و حتی غیر واقعی به نظر برسد. شاید واقعا سردم؟ …امکان ندارد! :))

وُدكا با طعم انگور

١. از اينكه هنوز هم اينجا را به روز ميكنم به خودم افتخار ميكنم. بيشتر به گمانم به خاصيتى كه در من است و باعث ميشود اينجا را به روز كنم افتخار ميكنم: يعنى لجبازى. نمى دانم چرا اينجا را نگه داشته ام يا اصلا چرا مى آيم چيزى بنويسم.

٢. من خاصيتهاى مختلفى دارم. از اين فكر كه شايد هنوز كودكى هفت ساله ام وحشت ميكنم. لجبازى خاصيتى كاملاً بچه گانه است. گمان ميكنم هنوز قسمتهايى هست در وجودم كه همچنان در كودكى باقى مانده است. من بايد مدتى تنها زندگى كنم تا متوجه خودم شوم. دور از خانه لزوما تنهايى را در ادامه ندارد.

٣. گاهى حسوديم ميشود به مردمى كه وجودشان دچار هيچ شك و ترديدى نيست. در همان چارچوب خشك و سفت و احمقانه خودشان زندگى ميكنند. من اما خودم را مسئول به هم ريختن اين نظم و ترتيب ميدانم. هيچ برايم مشخص نيست چرا بايد مامور بهم ريختن اين چارچوبها باشم. پاسخ اما واضح است چون از خرابى لذت ميبرم!

٤.من در دوران كودكى تنها با لگو بازى ميكردم. اسباب بازيهاى معمول هرگز بيش از يك يا دو روز نميتوانست سرگرمم كنند. لگو اما وضعيت ديگرى داشت. لذت ساختن با دست خودم بود كه مرا شيفته لگو ميكرد. هنوز هم گاهى به سرم ميزند چند دلارى خرج چند مجموعه لگو كنم.

٥. در زندگى قبلى ام عاشق همسرم بودم! ساليان دراز در كنار هم زندگى كرديم. چشمان زيتونى و موى تيره. هنگام مرگ قولش دادم كه در زندگى بعدى پيدايش خواهم كرد و دوباره از نو باهم خوشبخت خواهيم بود. و بعد با خيالى راحت از دنيا رفت.

٦. دستگاه توليد نتيجه! دنيايى كه ساخته ايم يك دستگاه نتيجه گيرى است. سرگرم نتيجه بودن بسيار راحت تر است از سرگرم انگيزه بودن. هر قدم انگيزه ايست! هر خط نوشتن انگيزه است.

٧. صداى باد از پنجره به گوش ميخورد من در اتاق تاريكم دراز روى تخت بعد از چرت عصر به فكر اينم كه دوباره اينجا را به روز كنم!

تو خوبى؟ در حال مرگم باشم اميدوارم بقيه خوب باشن! خودم به جهنم…